تبليغاتX
چکنویس های مهدی با طعم آدامس خرسی!!!

سیلام.خوفید.همون طور که از اسم وبلاگ بنده محسوسه اینه که در این وبلاگ چرت و پرت می نویسم.هر چی تو مخم بود میارم تو وبم..هووم؟؟؟حالا میخواد خوشتون بیاد،میخواد خوشتون نیاد.به من چه؟ ولی خوشحال میشم که شما هم در نوشتن این چرت و پرت ها به بنده کمک کنید.نمی دونم دیگه،هر چی می خواید تو نظرات بنویسید..خوشحال شدم که اومدید وبم.هر کی هم میخواد تبادل لینک کنه خجالت نکشه!(:دی)اگه می خواید آمار سایتتون بره بالا خوب تبادل لینک می کنیم.در ضمن من از تمام دبیران محترم زبان و ادبیات فارسی کمال عذرخواهی را دارم چون ممکنه در این وبلاگ آبرو و شرف ادبیات فارسی زیر سوال بره....دومستون دارم...

صفحه نخست
پروفايل مدير وبلاگ
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
عناوين مطالب وبلاگ

آرشيو

هفته سوم دی 1388
هفته دوم دی 1388
هفته اوّل دی 1388
هفته چهارم آذر 1388
هفته دوم آذر 1388
هفته اوّل آذر 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388

دوستان

پروفایلم
زندان غــم
همه چــــــــي
بهار بيســــــــــت
جدیدترین آهنـــگ ها
من هنوز ایرانـــــــی مانده ام
**´¯`وروجـــــک ته تغاری´¯`**
وبلاگ یه دختر خانوم محترم!(اهـــــــــــورا)
ღ♥ღدختری با لبخند صــــــــــــــــــــورتيღ♥ღ
شیطنت های سمـــــــــــا و مهســــــــــــا
دختركي با كفــــــــــــــــــــــــش هاي آبي
:::... پرسپولـــــــــــــــــــیس یونایتد ...:::
آهنگها وعکـــــــــــــــس های داغ
فرشـــــــــــته های کوچولو
♥♥درگوشـــــی♥♥
عشق= فـاطمه
Kimiiiiiiiiiiiii
شکلک
الهام






چکنویس های مهدی با طعم آدامس خرسی!!!





"آره٬ آره٬ مهدی عاشق از ته دلش٬بدجور مخشو تیلیت کردی٬پس نکن ولش.واسه این منو خواسته چون خیلی باهام جاسته٬خیلی جدی قول داده تا آخرش پام وایسه"

سهلام...

خوبید آیا؟ سلامتید آیا؟ اوضاع بر وفق مراد بید آیا؟ ننه جون٬آخا جون٬همگی خوبن آیا؟

از کجا براتون بگم.از اون جایی بگم که یه ساعت با خانممون واسه همیشه خدافظی میکنیم و دو ساعت پس وپیشش می گریییم و تختمون خیس میشه و فردا صبح فک میکنن جامونو... ؟

بهد فرداش دوباره شروع ميكنيم... :دي

یا از امتحان آمار بگم که به پای معلممون افتادیم که ۱ نمره بمون کمک کنه تا تجدید نشیم؟

یا از امتحان امروز ریاضی بگم که دو ساعت میری تو حس سوال بهد یهو یکی میاد پس کلتو میخوای همونجا بیاری تو صورتش.ولی وختی سرتو میچرخونی میبینی معلم گرام بالا سرته و با اون دندونای کج و معوجش داره نیشخند میزنه و میگه چطوری؟

بـ ــ ــ ــه نـ ــام خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــدا!!!!!

ديليمان بسي گرفته.اي خدا لعنت كنه اين ايرانسلو كه هر وخ نيازش داري شارژ تموم ميكنه و اعصاب آدمو خووووورد ميكنه....

فچ كنم الان خانومم سر جلسه امتحانه.تازه٬بهد ظهرم ميخواد بره سر كار دوبلوري!!!! :دي

دوبلوري ها.حواستون باشه!!! نخند! :دي

ما روزاي شنبه رياضي/معارف/زبان/آمار داريم.ديگه خسته و كوفته ميايم سر كلاس آمارو چرت ميزنيم.شانسمون٬يه روز گاوا اومده بودن جفت مدرسمون٬بهد سر كلاس عر عر ميكردن. :دي

ما هم خو منتظر سوژه.ميتركيديم از خنده.معلمه ميگف:بخنديد.نوبت خنده ما هم ميرسه.

روز امتحان فرا رسيد...

 نمي دونم چطور سوالارو پيچونده بود كه نتونستيم جواب بديم.خدا ميدونه حالا چن ميگيرم...

كلاسمون كه طبقه بالا بود و اوردن پايين و گذاشتن جفت دفتر.

ديگه نمي تونيم از پنكه آويزون بشيم٬ نه ميتونيم كنسرت بذاريم٬ نه ميتونيم ...

كلا بايد مدرسمونو عوض كنيم...نيخوام خو...

"خودش نمايندگي عطره و فقط تو دل منه كه چتره٬ تو جدول خوشگلا هم صدره.جــــان٬ فاز ميگيره با من سه سوته٬ عاشق كارتون جودي آبوته٬ با هيشكي جز من نبوده..."

داره كم كم از رياضي خوشم مياد...

چيه خو؟؟؟ خيلي درس شيرينيه!!! ها؟

خداييش يه سوال ميپرسم جواب بديد: چند كيلوييد؟؟؟

خداييش مانكني مثه من ديديد؟

۴۵ كيلوام.... :دي

هوووووووووي٬لاغر مردني خودتيا....حواست باشه....

يخده زيادي طولاني شد...

همه ي شما را به خداوند منان ميسپاريم...

يه موضوع بگيد آپ بهديو در موردش بنويسم.سوژه ندارم خو.نه كه ندارم٬به درد شما نموخوره.

خودافث...

 

تاريخ چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 13:13 نويسنده Mehdishmas |

+اول چي ميگن؟‌آهان!!! سلام...

 :دي....  امروز خواستم برم مدرسه مامان بزرگم تازه اَ خواب بيدار شده بود.بش گفتم خدافص.بم گف:‌عليك السلام   ديگه كم مونده بود اَ مامان بزرگم سوتي بگيرم...

خوبيد آيا؟ من كه خوب نيستم.نِيخوام خو!!! امروز شيميو گند زدم.

معلم عقده اي و...

يه سوال: فرانسيم مايعه يا جامد؟

من موندم چطور معلممون ميگه مايعه؟؟ نوموخوام....

راستی٬ اگه گفتید چرا نماد نقره Ag ـه؟؟؟؟

جوابشو بهدا بم بگيد....

ميگما٬ اين آدامس خرسيا هم عجب چيزين!!! من كه خيلي دوس دارم.عجب بادكنكايي ميشه باشون درست كرد...

خداييش شما كدوم معلميو ديديد كه تاريخ امتحانشو ندونه؟ معلمه ديروز اس ام اس زده ميگه كي امتحان داريد؟اول تاريخو اشتباهي بش دادمو دو روز عقب انداختمش ولي ترسيدم رياضي بندازدم( اَ اين هيچي بعيد نيس)...

+نيستي دارم دق ميكنم٬نيستي دارم ميپوسم٬عكساتو من دونه دونه٬برميدارم ميبوسم...

مهدي مقدم ميگوشيمو كلي ديليمان گرفته...چن ثانيه يه بار بادكنك باد مي كنيمو به صورت رگباري ميتركونيم.

شبا وختي به خودم فك ميكنم گريم ميگيره.پريروز يكي اَ همسايه هامون مُرد.خداييش اين چه دنياي نامرديه؟؟؟ يه مرد ۴۰ ساله كه هيچيش نيس يهو بيفته زمينو سكته بزنه و الفاتحَه...

آخه بچه هاش چه گناهي كردن؟دو تا دختر ۱۶ ساله و ۳ ساله٬با دوتا پسر ۱۴ ساله و ۷ ساله.اين بچه ها گناهشون چيه كه بايد تو اين سن يتيم بشن؟؟؟

اي تف به اين زندگي٬ تف به اين دنيا٬تف به اين روزگار.تف برسون تموم كردم...:دي

دوس دارم همين حالا بيفتم زمينو بميرم.بهتره اينه بزرگ بشمو وسط جوونيمو خوشبختيم٬ زن و بچه هامو ول كنم برم.

+ پارازيت:كمكم كنين.دارم جلو معلمم كم ميارم.سابقه نداشته.يه چي بگيد بمسيجم واسش...

اوضاع خطريه!!!!

خوب كوجا بوديم؟ آهان... راستي٬ از همتون به خاطر بسته هاي حاوي تف تشكر ميكنم. :دي

همه دارن ميرن٬كي مونده ديگه؟؟؟ شما سختتون نيس تو ۱ سال دوتا بابابزرگتونو از دس بدين؟ چرا من بايد اين بلا سرم بياد؟ قدر بابا بزرگاتونو بدونين و تو اين چن سال كه كنارتون هستن٬ باهاشون خوب باشين.خدارو صد هزار مرتبه شكر كه پدر ومادر من هنوز همستنو سايشون بالا سرمه.

خيلي سخته!!!!

خيلي سخته وختي ميبينم بچه ي سه ساله اي كه تازه تونسته بگه: بابا ٬ به خاطر هيچ هيچ٬ از لذت گفتن دوباره ي اين كلمه محروم بشه....

اهم!!! بسه ديگه! از اين حال و هوا بيايد بيرون.با كمبود سوژه مواجهم.خواهشا بسته هاي حاوي... :دي

فكم درد گرف از آدامس.مزشم تموم شد.اِسپوت ميخوام خو. ازين عسليا... :دي

داداشم شايد بياد مدرسمون روباتيك درس بده.اگه بياد٬ من عمراً بيام كلاسش!!! فك ميكنه كلاس ما مثه كلاساي ديگس.نميدونه كه اگه يه سوژه بيفته دستمون ديگه ول كنش نيستيم.اگه سوتي داد٬اولين كسي كه بش ميخنده٬خودمم.واي كه چه روزي ميشه!!

آقاتون خوبن انشالله؟؟؟ :دي

امروز با بابام بودم٬خواس بره تو يكي از دبيرستاناي دخترونه.گفتمش من نميام.بابام گف تو كه از خداته!!! منم بش گفتم ميترسم بيام اونجا حواسشون پرت بشه و امتحانو گند بزننو شكست عشقي بخورنو سر پل صراط خر خرمو بگيرن :دي

اي خداااااااا، ديگه كم مونده بود بابام اينو بم بگه.من پسر به اين مظلومي!!! :دي

به قول مديرمون كه بم گف:‌يكي تو مظلومي، يكي مرحوم يزيد :دي

ولي خداييش عجب قالب خفني واسم گذاشتي؟‌دمت جييييييييز :دي

كاري؟ باري؟ نبود؟ درشاتونو خوف بخونين ها!! خوب؟

خودافث عسيسان.....

 

تاريخ شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 14:51 نويسنده Mehdishmas |

آهنگ "نيسـتي" از مهدي مقدم...

خواهشا دانلود كنيد... خيلي قشنگه... حسابي عاشقش شدم

دانلود آهنگ "نيستي" از مهدي مقدم

 

نوموخوام خو...خيلي قشنگه...

تاريخ سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 14:12 نويسنده Mehdishmas |

اه اه ..چخد بت بگم آهنگ خارجي دوس ندارم.خو چرا ميذاري رو وبم؟

مي بيني چخد من در مورد مذهب و دين و اينا تحقيق ميكنم؟ :دي

ولي خفن نوشتما.با اينكه من ننوشتم.پس كي نوشته؟ الله اعلم...

وبلاگمم از فانتزيتو اينا در اومده و شكل اداري به خودش گرفته.حالا كي قالبمو عوض كرده؟ والله،بالله من نبودم...

بــــــــــــــــــله...

سلام... :دي

احوالات و اندر احوالات و اندرش چطورن؟ با امتحانا شيكا ميكنيد؟ از من به شما نصيحت، يه خورده كمتر اين نتو بچسبيد.براي اولين بار در طول عمر ۱۶ سالم، در يك روز ۵ ساعت نشستم درس خوندم.

مخم بسي هنگيد.خو چيكا كنم؟ مگه من مثه شما بيكارم برم تحقيق كنم ببينم اتاقي كه بالاي اتاق منه و مال يه مستاجر ديگس،مال كيه و اسمش چيه؟ ها؟

مگه من مثه شما بيكارم هر دفعه با پسر عموم و دختر عموم دعوا كنمو وبلاگمو بحذفونم؟

مگه من مثه شما بيكارم برم با جك و جونورا حرف بزنم؟ مثلا يني چي ميان با لاك پشتشون حرف ميزننو باشون درد ودل ميكنن؟ هان؟

فك كنم از فردا شعار هايي بر ضد من در كامنتها طنين انداز خواهد شد...

نه، من موندم، آخه آدم قحطه؟ آخه علي دايي آدمه كه مربي بشه؟ اونم چه تيمي!!!

خودش ميدونه چيزي جز شر نداره ها ، بعد اونوخ مياد ميگه از خدا ميخوام در اين تيم منشا خير باشم...

حالا بريم تو بحث سياسي... چن روز پيش تو يكي از محله هاي شهرمون سر ديوار بزرگ نوشته بودن: موسوي منافق،موسوي خائن...

نزديك بود اونجا با فك فاميل موج سبزي راه بندازيم. ولي ترسيديم كهريزك و اينا...

شرمنده كه زود به زود نمي تونم بيام نت....

آخه مگه من مثه شما بيكارم كه...

 واسه شب يلدا يه پست خفني نوشته بودم ولي فرتيده شد...

اين روزا هم كه ديگه كريسمسه و اينا...

Merry christmas

حالا به ما چه؟

ما نه مسيحي هستيم، نه خارجي!!!

همون نوروز خودمون بهتره...

بعضي وختا اين فك مياد تو ذهنم كه وبمو پاك كنم...

بضي وختا دلم خيلي ميگيره...

بعضي وختا از همه دوستاي نزديكم بدم مياد و ذوق ميكنم كه دوستاي نتي خوبي دارم كه درد ودلامو ميتونم بشون بگم و دلم وا شه....

همتونو

دووووووووووووووووووووووووووووووووووووس دارم

 

پاورقي:عنوان وبمو عوض كنم آيا؟

پاورقي:آي ديمو واستون بذارم؟؟؟؟

ديگه نمي دونم چي بگم!!!!! خووووودافث..

تاريخ سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 13:6 نويسنده Mehdishmas |

خدایا: كافر كیست؟ مسلمان كیست؟ شیعه كیست؟ سنی كیست؟ مرزهای درست هر كدام كدام است؟

من آرزو می كنم كه روزی سطح شعور و شناخت مذهبی، در این تنها كشور شیعهء جهان، به جائی برسد كه سخنگوی رسمی مذهب ما فاطمه را آنچنان كه سلیمان كتانی طبیب مسیحی شناسانده است، و علی را آنچنان كه دكتر جورج جرداق طبیب مسیحی توصیف می كند و اهل بیت را، آنچنان كه ماسینیون كاتولیك تحقیق كرده است و ابوذر غفاری را آنچنان كه جودة السحار نوشته است و حتی قرآن را آنچنان كه بلاشر كشیش رسمی كلیسا- ترجمه نموده است و پیغمبر ما را آنچنان كه ردنسن- محقق یهودی- می بیند، بفهمد و ملت شیعه و محبان اهل بیت و متولیان  رسمی "ولایت" و مدعیان مذهب حقهء جعفری روزی بتوانند به ترجمهء آثار این كفار رسمی توفیق یابند.

تاريخ شنبه پنجم دی 1388ساعت 16:38 نويسنده Mehdishmas

سلام...خوبي؟ خوبم...

نه جدي تو خجالت نمي كشي؟ خجالت نمي كشي فكراي بد در مورد مردم مي

كني؟ لااقل يه خدايي ناكرده اي چيزي بگو... اصن كي ميگه من مردم؟ همش يكي

دو هفته نت نبودما، كم مونده واسم مراسم ختم بگيريد و خرما نذري

بديد.هييشششششششش...

مگه من مثه شما علافم تلپ باشم تو نت؟ كار و زندگي داريم ما، زن و بچه داريم ما

(ببند اون نيشتو)... حالا منم هي بت ميگم پاشو بريم پارك قدم بزنيمو هوايي بخوريم

دلمون وا شه، تو هم با چاقو مي افتي دنبالم.اين چه وضعشه خو؟؟؟؟ نيخوام اصن...

( انتظار داري چطور چرت و پرت بنويسم؟ها؟ هيچم بي ربط نيس.اصن همين بي

ربطيشه كه بش ربط ميده.چي گفتم؟؟؟ خ خ خ... )

آقايون،خانوما،‌شرمنده كه يه مدتي نت نبودم.اصلا وقتشو نداشتم.چن روز ديگه هم

كه امتحانا شروع ميشنو...

ا ا ا ا..ببشيد،ضد حال خورديد؟ از همين جا رسما اعلام ميكنم كه كمتر از دو هفته ي

ديگر امتحانات آغاز ميشوند و من به نوبه خودم، از اندر ته دل و جان اينا پيشاپيش

بهتون تسليت ميگويم.ديگه يه خورده كمتر اين نتو بچسبيد.از من به شما نصيحت

بود.اين روزا كه ديگه محرمم شروع ميشه و اينا منم باز هم بهتون تسليت ميگم......

خـــــــوب، ميخواستم ادامه سريال من و معلم رياضيمونو بگم....

خو ديگه منم به خاطر نمره و واسه اينكه بام لج نكنه، از ص 1 تا 35 واسش

نوشتم.روز بعد كه اوردمشون، اومد جريمه هامو با كتاب تطابق داد ببينه جا گذاشتم يا

نه.خو دفعه اول نگاه نكرد،گفتم شايد اين دفعه هم نيگا نكنه.منم يه چند تا فعاليت جا

انداخته بودم.بعدش بم گف كه به خاطر فريب معلم بايد نوشته هاتو ضربدر قدر مطلق

12 كني و هفته آينده 45 بار از ص 1 تا 35 بنويسي (به نظرتون چه ربطي به هم

داشتن؟) منم بش گفتم آقا باشه،حتما واست مينويسم...ارواح عمـــــــت.اگه بخوام

كپي بگيرم دو هفته طول ميكشه چه برسه بخوام...

جلسه بعد بم گف كه خيلي وراجي ميكني و جامو عوض كرد.همون موقع هم حلقمو

(حلقه ازدواجما :دي) ازم گرفت و با خودش برد.هرچي بش گفتم الان زنم خونه رام

نمي ده و ميزنه تيربارونم ميكنه و اينا.مگه حرف گوش ميكنه؟؟؟ مردتيكه ي ...

(به نظرتون اگه يه بار تو نت باشه و اتفاقي وب منو ببينه،چه اتفاقي مي افته؟ها؟)

بهد يه هفته حلقمو بم  داد...

چند روز بعد...

ماشين گلي و خاكي بود،ما هم كه دنبال همين سوژه ها، سه چهر نفري رفتيم سر

ماشينش چيز نوشتيم...

چيزايي كه نوشتيم: لطفا مرا بشوييد،كانون قلم چي بن آب ميده،ساسي

مانكن،رضايا،كانون مسخره،كيس مي (:دي)و از اين قبايل...

حالا شانس ماشينش دم در پاركينگ بود و هر معلمي كه ميخواس ماشينشو برداره،

نيگاش ميكردو كركره خنده...

حالا ما هم نشسته بوديم جفت پاركينگو منتظر بوديم بياد ماشينو ببره...واي نميدونيد

كه چه صحنه اي بود...

بسه ديگه،بخيش باشه واسه بهدا...

 

 ميخوايد عكس آرتيسمو واستون بذارمو ببينيد كه چخد شبيه منه؟ نوموخوام.ميترسم

بچم چش بخوره...

خــــــــــــــــــوب ديگه چه خبر؟؟؟

عشخم ،كوجايي؟؟؟ :دي

شيه خو؟؟؟

بذار یه راهنماییتون بکنم.یه آدم تیزهوشه.(عشخمو میگم) البته من نمیگما.خودش

میگه.و دیگه چی؟ نمی دونم.خودتون ببینین کیه...

خدافص    بووووووووووووچ....

تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 17:39 نويسنده Mehdishmas |

دلم واست تنگ شده!!!

كـــــجايي؟؟؟؟ :(

تاريخ پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 20:18 نويسنده Mehdishmas |

خوب كوجا بوديم؟؟؟

آهان...

خووولاصه، هر روز يه سوژه اي پيدا ميشد كه بخواد حال منو بگيره.يه روز

جوراب ساق كوتاه پوشيده بودم،اومده تو كلاس بم ميگه:

- من وختي ميرم مدارس دخترونه، دخترا رو ميبينم كه از اين جورابا مي

پوشن، آستين كوتاها(:دي).از اونا مي پوشن.بهد نمي دونم چرا بعضي

پسرا هم ميان اداي دخترا رو درميارنو از اين جورابا مي پوشن...

-من: (خيلي شانس اورد كه چيزي دم دستم نبود كه بش پرت

كنم)...سريع بش گفتم: آقا،شما ميريد اونجا درس ميديد يا ميريد

پاي دخترا رو نيگا مي كنيد؟؟؟

 

بايد اون لحظه مي ديديدش،گفتم الان با جفت پا پرتم ميكنه بيرون...

ولي به خير گذشت...

+چند روز بعد...

پشتيبان مسخرم با اون قيافش به خونمون زنگيد واسه مشاوره و از اين

گلابي بازيا...

بهد از چند دقيقه فك زدن...

-من:حاجي گرينوف،شماره اين ....(معلم رياضيمون)و بم ميدي؟؟؟

-اون:مگه نداريش؟؟؟

-من: نش...

- اون:خسته نباشيد!!!

-من:ممنون،قابلي نداشت...

-اون:........091

-من:دمت گرم...(چخد باهم صميمي هستيم! تازه شمارشم داده به

بروبچز تا واسش اس عشخي بفرستن.ولي ميدونم ميخواد واسه جي

افش بفرسته...شيه خو؟ با اون صداي نحسش...اه)

حالا معلمه هم رفته تهران واسه كاراي كانون...

-من:(با اس ام اس)سلام حاجي،هنوز تهرانيد؟ سلام منو به حاج كاظم

(قلم چي) برسونيد...

-اون:شوووووما؟

-من:همون بدبختيم كه بايد تا شنبه 25 صفحه بنويسمو واستون بيارم...

-اون:بــــــــــــــــه سلام آق مهدي...اين خط كيه(يكي نيس بش بگه آ

خه به تو چه)

-من:(به دروغ) خط دوستمه...

خولاصه پس از چندي ور زدن با مس مس...

+و نيز پس از چند دقيقه بعد(:دي)

من:(با همون شماره)(به دروغ) آقا ببخشيد،شما بوديد كه به اين شماره

مسيج زديد؟

و دوباره من(آخه جواب نداد):با شمام آقا، ميگم شما بوديد كه به خط

من اس زديد و مزاحمم شديد؟

و پس از چند ميس كه بش زدم...

تلفن خونمون زنگ خورد:(شماره تماس گيرنده:.......091)(آخه اين

تلفنمون ميحرفه،شيه مگه؟)

-من:تو دلم: يا ابالفضل،فلانيه...شماره خونمون تو گوشيش چيكا

ميكرده؟ منم به اجبار در حضور اهل بيت گرامي مجبور به جواب دادن

شدم و رفتم به جان پناه هاي موجود تو خونه و استتار و اختفا و اينا...

اون: مهدي،اين دوستت كيه يه ساعته داره بم زنگ ميزنه اعصابم خورد شد...

واااااااااااي خدا،گلوم درد گرفت از خنده و همونطور پشت سر هم سرفه

ميكردم...

من: آقا شماره خودمه،شوخيدم...

اون:(پس اندكي نثار فوش و اينا) بچه مگه من با تو شوخي

دارم؟؟؟؟؟!!!!!

حالا خوب بود تهران بود وگرنه ميومد دم در خونه خِرمو ميگرف...

ولي اون روز از بس بش خنديدم ديگه نا نداشتم...

 

خداييش كدومتون با معلمش همچين كاري ميكنه؟ها؟

بهد چن روز...

تو كلاس...(نور،صدا،دوربين،ضبط ميشه!!!!!:دي)

يكي از بچه ها وسط كلاس صداي خر دروورد و كلاسو به هم ريخت...

معلم:3 بار از صفحه 1 تا 30 مينويسي مياري...

من:آقا بش بگو عكس امام خميني (صفحه اول) و هم خوب نقاشي

كنه...

خ خ خ خ...

معلم:تو هم 4 بار از صفحه 1 تا 30 مينويسي مياري...

حالا يكي بياد بچه هارو ساكت كنه....

اي بتركي همونجا از شرررررررررررت راحت بشم من...

اه...

با اون ريختتت...

اسمش حميده...

حمـــــــــــــــــــــــيد(برنج تبركه :دي)

خيلي بيشورررررررررررري...

اون: بيا پا تخته اگه تونستي اين مسئله رو حل كني جريمه هاتو مي

بخشم...

من:نيگا سوال كردم،چشام داشتن درميومدن...

نيگا صفحه قبلش كردم،ديدم جوابشو اونجا نوشته.منم رفتم سريع

نوشتمش...

من : آقا بيا نوشتمش.مخم ديگه،شيكا كنم؟

اون:اصلنم درست نيس...

من: (تو دلم: گمشو بچه پررررو)

اون:خطاب به يكي از بچه ها:صادق،اين درسته يا غلطه؟

صادق:آقا راستشو بگم؟

اون:اوهوم...

صادق:آره آقا درسته...

اون:خو تو غلط ميكني.اصن تو هم از صفحه 30 تا 70 مينويسي مياري...

اي بميــــــــــــــــــــــــــــــــــــیري...

 

بسه ديگه بخيش باشه واسه بهدا...

 

پ.ن:آزمون قلم چيو گنديدم وحشتناك.ولي دمم گرم،رياضيو 77%

زدم.2 تا سوال مسخره رو ننوشتم.

پ.ن:بهرام تو مسافران:جيگيلي جيگيلي جيگيلي جيگيلي

اخماتو وا كن...خ خ خ خ خ

پ.ن:راستي تونستيد مسئله رو حل كنين؟ عشخم كيه؟ ها؟  

عاشختم !!! خيلي وحشتناك...

پ.ن: چخد ملت حسودن.اه اه ...

پ.ن:عيد قربان موبارك......قربونم بريد... بيايد سرتونو ببرم....

پ.ن:بسه ديگه.از وقت خوابتون گذشته....جيش،بوش ،

لالا....مسواك يادتون نره....

پ.ن: آها راستي،يه سوال،خواهشا بجوابيد:اسم بلوتوثتون

چيه؟؟؟؟

پ.ن:آها راستي ميخوام اسم دخترمو بذارم آتريس،اسم

پسرمم آرتا...قشنگن؟؟؟

پ.ن:ميگن آتريس شبيه منه.... :دي

پ.ن:فداشون بشم من...

پ.ن:بووووووووووووووووووووووووووووووووش

پ.ن:بااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي

پ.ن:دلم تنگيد واستون خو.... ):

پ.ن:بسه ديگه...خوافص

 

تاريخ یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 14:50 نويسنده Mehdishmas |

قرار بود با جفت پا بیام تو صورتت

آخه این آهنگه که گفتی قشنگه.......

 اه اه

تاريخ جمعه ششم آذر 1388ساعت 18:3 نويسنده Mehdishmas |

آروم آروم....

نمي خوام سر من دعوا و خونريزي راه بندازيد.......

من متعلق به ملتم..(:دي)

آخه اگه يكي كشته شد من بدبخت بايد ديشو بدم....

اصن وايسا بگم كي ميتونه بگه من عاشق كيم؟

لو نديا...خو؟

با توام لو ندي....

مسابقه ي بيست سواليه...

-تو جيب جا ميشه؟ (:دي)

-...

راستي مي خوام جشن عروسيم ۱/۶/۹۳ برگزار بشه...

همگي موافقن؟

تو سالن برج ميلاد...همگيم دعوتن...

 

تاريخ جمعه ششم آذر 1388ساعت 17:30 نويسنده Mehdishmas |